خوشه هاي پژمرده:
خوشه هاي پژمرده:
پيرمرد بي نوا، دلبريده، از همه جا، از همه كس، تنها اميدش به كشته هاي ديمي است كه چندي است خوشه هايش از عطش جرعه اي آب نايي براي سر بلند كردن ندارند .
خوشه هاي پژمرده نمي دانند مقصر كيست...؟
اما پيرمرد مي داند كه اين، نه از بخل آسمان، نه از عجز زمين، جور زمانه ايست كه سرنوشتي اينچنين براي خوشه ها رقم زده است،
زمانه اي كه مردمانش را جزء رسيدن به حوائج خويش رنجي نيست، مردماني كه در غروري پوشالين، گذشته و آينده خود را از ياد برده اند. .مردماني كه ...
و اينها را پيرمرد خوب مي داند، ولي قدرت بيانش را ندارد. در زمانه اي اينچنين، كسي حرفهاي پيرمرد را باور نخواهد كرد.
آري شايد تقدير اينچنين است كه سرنوشتي تلخ را براي خوشه ها رقم زده است.
پيرمرد، روي سجاد اي خاكي،، نگاهش را به آسمان د.وخته است. شايد باراني رحمت بخش، او را از محنت خلق بي نياز سازد...
alihemati33@yahoo.com